علی آقای گلمعلی آقای گلم، تا این لحظه: 17 سال و 6 روز سن داره
آقا رضاآقا رضا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

دنیای زیبای علی

تاسوعا وعاشورای حسینی

1392/8/27 23:48
نویسنده : مامان الهام
166 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دل مامان 

چند روز گذشته که تعطیل بود ما رفتیم اصفهان برای تاسوعا برنجگون بودیم و تو با بابا وعمو ارژنگت رفتین دسته امید وآر  مین هم بودن سه تایی طبلهاتونو برداشتینو رفتید هوا اول یه کم بارونی بود ولی بند آمد ما هم تا یه حدودی با هاتون اومدیم و بعد برگشتیم خونه  چون قرار بود که شام مهمون داشته باشیم 

خلاصه اینکه شما رفتید و عصر برگشتید خونه باران خیلی شدید شده بود وهمه موش آبکشیده شده بودن ولی خوشبختانه تو زودتر با آجی کبرا اومده بودی خونه وگرفتار بارون شدید نشدی 

شب من وعمه سمیرا رفتیم خونه عمه یاسمین برای شام تقریبا خوش گذشت ولی وقتی برگشتیم با سیل ناملایمات عمه ها و زن عموهات روبرو شدیم که چرا شما رفتید مهمونی واینجا نموندید که کمک بدین!!!!!

خیلی به این حرفها محل ندادم ومشغول جمع کردن وسیله هامون شدم چون بابا شب کشیک بود وباید جای دکتر طاعتی می رفت کلینیک توحید 

ساعت 7 بود که با همه خداحافظی کردیم ورفتیم اصفهان 

بابا ما رو برد خونه عمه یاسمین البته تو که اینقدر خسته بودی تا نشستیم تو ماشین خوابیدی و بابا بغلت کرد و آوردت خونه عمه 

ما کلید خونه عمه را گرفته بودیم چون اونا خودشون برنجگون موندند 

بابا ساعت 9 رفت کلینیک تو هم که خواب بودی. منم نشستم پای تلویزیون ومراسم شب عاشورا را که از شهرهای مختلف پخش می شد دیدم 

همش نگران بابا بودم چون خیلی خسته بود و منم خوابم نمی برد اصلا خواب راحتی نداشتم 

تو که تموم شب را خوابیده بودی صبح زود بیدار شدی و شروع کردی به ورجه وورجه کردن روی سر وکله من 

منم مجبور شدم از جا بلند شم وبرات صبحانه آماده کنم 

بابا ساعت 8:30 بود که اومد و قرار شد که با هم برای مراسم عاشورا بریم میدون امام 

من وتو با هم رفتیم وبابا برای پارک کردن ماشین رفت 

خلاصه نزدیکای اذان ظهر به هم رسیدیم تو با بابا رفتین برای نماز جماعت ظهر عاشورا ومنم رفتم توی مسجد 

نماز را خواندیم و توی مسجد بهمون ناهار دادن که اومدیم بیرون توی پارک هشت بهشت با هم خوردیم و دوباره رفتیم خونه عمه 

خیلی خسته بودیم وخوابیدم 

بابا هم که خیلی خسته بود حسابی خوابید وشب هم بیدار نشد من وتو با هم رفتیم مسجد محل عمه اینا برای شام غریبان 

وقتی اومدیم به زور بابارو بیدار کردیم تا نماز بخونه وشام بخوره 

شب هم همونجا موندگار شدیم و فردا صبحش 

راهی نجف آباد شده 

وعصر همان روز یعنی جمعه به سمت الشتر حرکت کردیم 

از شنبه صبح هم تو وبابا مریض شدین که دیگه روز های خیلی بدی بود 

و این بود خاطرات این چند روز کذایی که اصلا خوش  نگذشت 

 خیلی دلم می خواد عکسهای روز تاسوعا وعاشوراتو برات بذارم ولی برنامه ام به هم ریخته ونتونستم اونارو درست کنم که بذارم ایشالا به محض اینکه درست شد اونارو برات می گذارم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)