سرماخوردگی
علی گلم پسر عزیزم سلامی دوباره به روی چو ماهت
این چند روزی که به سراعت نیامدم هم تو یک کم سرمتخورده بودی هم اینکه مشغول دوختن لباس فرم برای مهدکودکت بودم 
البته اینجا فرم خاصی برای لباست ندادن ولی من خودم دوست داشتم که برات بدوزم ایشال تمام که عکسشو برات میذارم 
این مدت مریضی بدی توی الشتر شایع شده وبابا همش درگیر مریضهای بد حاله شبها دیر میاد خونه و مجبوره که از مطب بره بیمارستان ومریضهاشو ویزیت کنه بعد بیاد خونه بخاطر همین برنامه خواب تو هم به هم ریخته خیلی مهربونی ودوست داری بابا که میاد باهاش بازی کنی 
چند شب پیش آش رشته درست کرده بودم من وتو مامان جون زودتر شام خوردیم واون شب بابا هم دیر آمد دقیقا موقعی که می خواستی بخوابی با هم رفتیم توی اتاق وبرات قصه گفتم تو به بهانه آب خوردن از اتاق اومدی بیرون ونشستی پیش بابایی وقتی که اومدم ببرمت گفتی می خوام غذا بخورم برای بتونی یه کم پیش باباباشی گفتی بابا دلم گشنه است مامان میگه برو بخواب ونشستی پیش بابات وکلی زبون ریختی خلاصه تا11 شب پیش بابا بودی ومن هم نگران از اینکه فردا صبح با بدبختی از خواب بیدار میشی که بری مهد کودک 



سرماخوردگی
