علی آقای گلمعلی آقای گلم، تا این لحظه: 17 سال و 6 روز سن داره
آقا رضاآقا رضا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

دنیای زیبای علی

اول مهر

امسال اول مهر با شور وشوق فراوانی به مهد کودک رفتی و به قول خودت مدرسه  برات یه کیف مدرسه گرفتم و وسایل نقاشیتو توش گذاشتی و با هم راهی مدرسه شدیم با ذوق بسیار فراوان از خونه بیرون رفتی که بری مدرسه این ذوق وشوقت منو یاد کلاس اول خودم انداخت خداحافظی با مامان موقع رفتن به مدرسه هفته دفاع مقدس بود وتو لباس ارتشیتو پوشیدی خوشکل مامان دوست دارم ماه شدی ...
17 مهر 1392

استرس پایان ترم

علی جونم روز به روز که میگذره خیلی شیرین تر میشی وکارات دلنشین تره این چند روزه امتحانای پایان ترم من و تعطیلات تابستانه باباته من که از سر کار میام تو خوابی و بعدش هم که بیدار میشی میرید بیرون گردش. من خیلی دلم میخواد باتون بیام بیرون ولی افسوس که نمیتونم بیام ،چون دارم درس میخونم ولی ایشالا تعطیلات آخر تابستون (هفته دیگه )با هم میریم شمال امیدوارم که بهمون خوش بگذره راستی چند روز پیش بابا  برات یه ماشین خریده بود که صندلیش بلند میشه وتوش یه فضای خالیه برای گذاشتن وسایلته وقتی که میخای بری بیرون  دیشب که با بابا میخواستید برین بیرون یه هو ماشینت کج شد وصندلی ماشینت بلند شد و از توش مداد رنگیات و دمپایی صندلهای من که دنبالشون م...
16 مهر 1392

شروع ثبت خاطرات

علی جون عشق مادر من از امروز این وبلاگ را برات درست کردم ودوست دارم خاطرات شیرینت رابرای خودت بنویسم البته میدونی که دفتر خاطراتت که برات یادداشت میکردم از اول تولدت هست ولی این روش جدید ثبت خاطرات با تکنولوژی جدیده ...
16 مهر 1392

دو سال تاخیر

علی جونم سلام  الان که به سراغ وبلاگت اومدم تقریبا حدود دو سال از آخرین مراجعه من میگذره شاید این طولانی شدن به خاطر مشغله هایی بوده که تو این مدت داشتم که تو هم کم وبیش با اونها درگیر بودی  درس خوندن بابا برای امتحان بورد تخصص و سر کار رفتن من با کارهای خونه وبچه داری یه بخشی از این مشغله ها بود خدارو شکر الان بابا دیگه درسش تموم شده من هم سر کار نمی رم و وقت آزاد بیشتری دارم  راستی یه نی نی هم تو دل من داری که تا چند ماهه دیگه به دنیا میاد و تو هم اونو خیلی دوستش داری امشب برای داداش کوچولوتم یه وبلاگ ساختم تا از این به بعد خاطراتشو با هم بنویسیم ایشالا از اول مهر امسال تو به مهد کودک میری و خیلی کلاس و مربیتو...
16 مهر 1392

خطر بزرگ

دیروز من وتو می خواستیم با هم بریم پیش مامان جون که رفته بود خونه خاله تو ماشینتو برداشتی ورفتی توی حیاط منم داشتم در حال رو می بستم که بیام بیرون که یک دفعه دیدم یه تیر چوبی باشدت به سمت حیاط میاد از بالای پشت بام همسایه فقط جیغ زدم علی برو بیرون تو هم خیلی ترسیدی ولی خدا را شکر رفتی تو کوچه وشروع کردی به گریه وجیغ زدن تیر چوبی هم همینطور به شدت پایین آمد وکنار پای من متوقف شد خدارا هزاران بار شکر کردم که توسالمی.       ...
16 مهر 1392